پیکتوگرام

سال نو مبارک و خدانگهدار

سلام به دوستای قدیمی سلام به خواننده های این وبلاگ...

با آرزوی سلامتی، موفقیت ، شادی و بهترین ها برای همتون، سال نو رو به شما بخصوص دوستان نزدیک و دور تبریک می گم...

راستش این آخرین پست من تو این وبلاگ هست (دلیلش هم دوستان خوب میدونن!)

خیلی صبر کردم شاید اوضاع عوض شه... ولی نشد...

خیلی سعی کردم همین جا کارم رو ادامه بدم... ولی اینطوری ادامه دادن رو دوست ندارم...

بگذریم، نمیخام اول سالی حرفای ناخوشایند بزنم، فقط از دوستان و دیگر نویسندگان این وبلاگ (مرتضی، مجتبی، ایمان، امید، مهران، احمد و بخصوص سینا که این وبلاگ رو راه انداخت) تشکر می کنم و امیدوارم فعالیتشون رو هرچند آروم ادامه بدن و از همه خواننده های این وبلاگ (چه اونا که نظر می دادن چه اونا که نظر نمی دادن) ممنونم.

اگر هم با مطالبم یا جواب هام کسی رو ناراحت کردم ازش معذرت میخام...

راستی یادم رفت بگم من یه فتوبلاگ و یه وبلاگ جدید شخصی ساختم و از این به بعد اونجا هستم...

آدرس وبلاگ من : http://nota.blogfa.com/

آدرس فتوبلاگ من: http://madyar.propicnet.com/

+ نوشته شده در  90/01/04ساعت   توسط Madyar 

پرتاب سیاره...

...  گفتند « جا بمانید ، ما رفته ایم... پس بهتر است به جای "جا" ماندن برای همیشه "باقی" بمانید...»

و ما رفتیم...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/12/23ساعت   توسط Madyar  | 

من و بعضی ها...! (قسمت چهارم (آخر) – شادمهر راستین، طهماسب صلح جو، سعید قطبی زاده و مهرزاد دانش)

نکاتی برای اطلاع:

1- این پست سریالی که الآن مشغول خوندن آخرین قسمتش هستید ، صرفا درباره حرفایی که بین منو اون شخصیت ها رد و بدل شد، نبود و بیشتر درباره خود اتفاق ملاقات ها بود و اینکه خوبه آدم برای رسیدن به خواسته هاش جسارت کنه...

2- این خاطرات خلاصه شده بود وگرنه جزئیات خیلی بیشتری داشت.

3- در حاشیه بحث جسارت داشتن ، سعی کردم شما رو با اون شخصیت ها هم تا حدی آشنا کنم.

4- راستش خودم یکم از این پست سریالی  خسته شدم و حوصله ی نوشتن جزئیات نداشتم و همونطور که در ادامه متوجه میشید سریع و خلاصه تمومش کردم...

 

 شادمهر راستین (فیلمنامه نویس و...) :

 

از طریق برنامه سینما 4 باش آشنا شده بودم و باز هم از طریق دفتر نشریه فیلم باش تماس گرفتم...

تو دفتر نشریه باش تلفنی صحبت کردم (از طریق تلفن خود دفتر) بش گفتم که...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/12/18ساعت   توسط Madyar  | 

اسب حیوان نجیبی است و ساختارهای سه پرده و .....

فیلم کار متفاوتی در جشنواره بود آن دیگری خیابان آرام بود و البته با کمی مسامحه فیلم مرهم

در این فیلم ها نه آنچنان ساختار سه پرده ای نهاده شده و اصولا پرده ای وجود دارد این نوع فیلم ها بیشتر ما را فکر می اندازند که بیننده چگونه با یک اثر ارتباط برقرار می کند و جذب فیلم می شود در اینکه این نوع فیلم ها هم باید جذابیت هایی ایجاد کند که بیینده را نگه دارد شکی نیست. مثلا در هر دو فیلم از بازیگران مشهور استفاده شده است که بدون فیلم نامه هم دیدنشان روی پرده سینما ملال آور نیست.

اما بهتره چند تا فیلم یک مرور کوتاه کنیم و به تفاوت های آنها فکر کنیم این مطلب ادامه خواهد داشت چرا که خودم نیز دارم به این تفاوتها فکر می کنم و طنزش اینجاست که ممکن است تفاوتی هم نباشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/12/07ساعت   توسط Omid  | 

آرمان شهر

تا حالا به آدمای زیادی برخوردم که بخاطر مشکلات زیاد زندگیشون فکر فرار به سرشون زده... فرار به سمت مثلا یه روستا یا کویر یا کشور خارجی...

برای دوری از مشکلات و گرفتاری های روزمره دوست داشتن برن تو روستا،  کویر، کشور خارجی یا یه جای پرت و دورافتاده از محل سکونتشون، تا دیگه مشکلات زندگی شهری رو نداشته باشن...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/12/07ساعت   توسط Madyar  | 

جدایی نادر از سیمین و شکنندگی واقعیت روزانه

 

 

 قبل از هر آغازی بهتر است دو اصطلاح را که در این نوشته به کار رفته است را توضیح دهیم:

1ـ طرح و توطئه: هر چه که بر روی پرده سینما در طی مدت زمان فیلم می بینیم را طرح و توطئه می نامیم از شروع تیتراژ تا پایان، در فیلم جدایی نادر از سیمین طرح و توطئه حدود دوساعت است.  

2ـ داستان: روایت کلی که از دیدن طرح و توطئه به آن پی می بریم. در این فیلم زندگی گذشته نادر و سیمین و شرایطی که منجر به جدایی آنها شده است در طرح و توطئه نشان داده نشده است یا تصادف راضیه را ما هرگز در طرح و توطئه نمی بینیم و ...

طرح و توطئه و داستان ارتباط پیچیده ای با هم دارند هرچند از این دو تعریف این برداشت می شود که طرح و توطئه در درون داستان قرار دارد اما در طرح و توطئه ما چیزهایی هم ممکن است بینیم که در داستان نباشند مثلا تیتراژ آغاز فیلم یا تیتراژ پایان یا برخی موسیقی های متن فیلم که از درون فضای فیلم نمی آیند و ...  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/12/03ساعت   توسط Omid  | 

منزوی شدن ... منزوی کردن...

تا حالا شده توی جوی قرار بگیرید که منزوی شید؟

منزوی به مثابه ی مرحله ی بعدی کم-اوردن...

.

.

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/11/28ساعت   توسط Madyar  | 

منو دوربینمو آدم ها و زندگی...

 صبح جمعه (15 بهمن 1389)  با یه اردو (بچه های مدرسه ای) رفتم چغازنبیل و شوش...

صبح تو اتوبوس از بچه ها عکس گرفتم...

رسیدیم چغازنبیل و از بازدید کننده ها و بناها عکس گرفتم...

با نگهبان اونجا صحبت کردم و وارد محوطه ممنوعه شدم... هیجان خاصی داشت وقتی اندرون محوطه و تو خود بنا راه میرفتم و خیره میشدم...  و عکس گرفتم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/11/28ساعت   توسط Madyar  | 

grazie fotografia

این عکس تو یه روز خیلی بد گرفته شده ...

و امروز که ازش رونمایی میکنم یه روز خیلی بده...

عکس ، عکس خیلی بدی نیست...

اما منو یاد یه چیزای خیلی بد میندازه...

حالا چرا اینجا گذاشتمش؟

چون عکس گرفتن ، عکس دیدن و عکس نشون دادن بم لذت میده و آرومم میکنه

ازت خیلی ممنونم عکاسی. دوست خیلی خوبی برام هستی گمونم اگه روزی برسه که هیچ کس جز دو نفر بام نباشن یکیش خداست اون یکی هم تویی...

+ نوشته شده در  89/11/08ساعت   توسط Madyar  | 

من و بعضی ها...! (قسمت سوم – قاسم جعفری، حمید گرشاسبی )

قبل از شروع چن نکته رو باید بگم:

1- این پست سریالی، صرفا درباره حرفایی که بین منو اون شخصیت ها رد و بدل شده نیست و بیشتر درباره خود اتفاق ملاقات هاست و اینکه خوبه آدم برای رسیدن به خواست هاش جسارت کنه...

2- این خاطرات خلاصه شده، وگرنه جزئیات خیلی بیشتری داره

3- در حاشیه بحث جسارت داشتن ، سعی میکنم شما رو با اون شخصیت ها هم تا حدی آشنا کنم.

  

قاسم جعفری (کارگردان تهیه کننده نویسنده):

 از طریق سررسید  فیلم  آدرس و شماره تلفن دفترش رو گیر آوردم ، زنگ زدم ، با همکارش که صحبت کردم گفت به زودی میخاد بره ایتالیا (برای جشنواره فیلم بین المذاهب) و اگه میخای ببینیش باید زودتر بیای

رفتم دفترش، طبقه اول یه آپارتمان بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/11/07ساعت   توسط Madyar  | 

مطالب قدیمی‌تر